<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://nedaieshabnam.loxblog.com</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>خداي من</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/خداي-من</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/خداي-من</guid>

<description><![CDATA[
هرگز چشمانت را از آسمان خدا برندار
&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; آنجايي كه خدا زندگي مي كند
آنقدر به آسمان چشم بدوز تا خدا را ببيني
&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;سرت را بالا بگير شك نكن
خدا خودش را از تو پنهان نمي كند
&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp;او ديدني ترين است....

&nbsp;
....................................................................................................................................................
پي نوشت: آخيش امتحانا تموم شد!!! &nbsp; &nbsp;
به به يه نفس عميق...!
خدا رو شكر]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شايد آخرين نوشته</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/شايد-آخرين-نوشته</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/شايد-آخرين-نوشته</guid>

<description><![CDATA[
چه عجب من وبلاگمو ديدم&nbsp;
همين امروز هم نمي خواستم بيام ولي ديدم نزديك عيده و نيام تبريك بگم خوب نيست
سه روز ديگه عيده هوووووووووووووووورااااا
دلم مي خواست يه مسافرت درست و حسابي برم&nbsp;
فارغ از درس و مدرسه&nbsp;
و با يه عالمه آرامش
شبا راحت سرمو روي بالشت بذارم
ولي مشاور عزيزم اين تعطيلات رو جوري برنامه ريزي كردن كه........
نگم بهتره گريه تون مي گيره
در اين حد بدونين كه فقط روز اول عيد و سيزده به در رو واسم خالي گذاشته&nbsp;
بگذريم
راستي پيشاپيش عيدتون مبارك
موقع سال تحويل دعا واسه من يادتون نره &nbsp;&nbsp;
راستي تصميم دارم وبمو پاك كنم &nbsp;نميدونم شايد پست آخرم باشه
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خاطرات من 10</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/خاطرات-من-10</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/خاطرات-من-10</guid>

<description><![CDATA[

  
سلام دوستاي گلم 
بابت اينكه دير به دير آپ مي كنم معذرت
اين روزا خيليييييييييييييييييييييييييي درس دارم خيلي 
تازه امروز هم كه اومدم آپ كردم با روزاي ديگه فرق داره
چون امروز رو به خاطر آلودگي هوا تعطيل كردن هوراااااااااا
فكر مي كردم فقط تهران از اين اتفاقا مي افته
ديشب نشسته بودم و داشتم خيلي متفكرانه سوالات رياضي رو حل مي كردم كه دوستم زنگ زد و گفت فردا تعطيليم 
فكم افتاد
توي شوك بودم
يه جيييييييييييغ زدم 
يعني تو عمرم اينقد ذوق نكرده بودم
خب بريم سر اصل مطلب 
ياد يكي ديگه از خاطره هاي جالبم توي چت روم افتادم
با يه اقايي&nbsp; صحبت مي كردم كه ايشون چهل سالشون بود و توي شركت گاز در يكي از شهراي جنوب كه اسمش يادم نمياد كار مي كردن.........سر صحبت باز شد و بهشون گفتم اين موقع شب (فكر كنم ساعتاي يك و نيم بود) خانمتون دعوا نمي كنه كه ميايد اينجا؟
_همسر من موقع زايمان با بچم هردو فوت شدن
_واقعا براتون متاسفم چرا بعد از اين همه مدت دوباره ازدواج نكرديد؟
_چون خانمم ناراحت ميشه
&nbsp;قيافه ي من= 
_بعد اونوقت خانمتون ناراحت نميشه مياين با يه دختر چت مي كنيد؟
_نه چون تو جاي دختر مني
و بعدش هم منو نصيحت كردن گفتن كه دخترم اصلا به پسرا اعتمادنكن اونا خيلي مارمولكن و خيلي حرفاي ديگه
از اون موقع به بعد فهميدم عشق يعني چي......يعني هنوز حتي بعد از مرگ همسرش حاضر نشده بود ازدواج كنه.... واي چقد خانومشو از ته قلب دوس داشته.......هنوز همسرشو كنار خودش حس مي كرده كه نمي خواسته ناراحتش كنه.......خوش به حال خانومش.....از اين مردا خيلي كم پيدا ميشه.....اين روزا مردا هنوز همسرشون زندست ميرن خيانت مي كنن(حالا اقايون نياين تو كامنت ها بگين كه همه مثل هم نيستن و با هم فرق مي كنن نه خير همه مردا مثل همن&nbsp; همشووووون اگه چشمشون به يه خانم خوشگل تر از خانم خودشون بيفته حتي اگه كار خاصي هم نكنن توي چشماشون يه برق خاصي مي افته قبول كنيد ديگه توي ذاتتونه)
&nbsp;حالا نكشيد منو ....... يه نفر از هزار نفرتون ممكنه پيدا بشه كه اينجوري نباشه
&nbsp;

&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>لذت عشق به اين حس بلاتكليفي است</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/لذت-عشق-به-اين-حس-بلاتكليفي-است</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/لذت-عشق-به-اين-حس-بلاتكليفي-است</guid>

<description><![CDATA[

 	عشق رسوايي محض است كه حاشا نشود
 	عاشقي با اگر و شايد و اما نشود

&nbsp;
 	شرط اول قدم آن است كه مجنون باشيم
 	هر كسي دربه در خانه ي ليلا نشود
 	&nbsp;
 	دير اگر راه بيفتيم ، به يوسف نرسيم
 	سر ِ بازار كه او منتظر ما نشود
 	&nbsp;
 	لذت عشق به اين حسِّ بلاتكليفي ست
 	لطف تو شاملم آيا بشود؟ يا نشود؟
 	&nbsp;
 	من فقط روبه روي گنبد تو خم شده ام
 	كمرم غير در ِ خانه ي تو تا نشود
 	&nbsp;
 	هرقدر باشد اگر دور ِ ضريح تو شلوغ
 	من نديدم كه بيايد كسي و جا نشود
 	&nbsp;
 	بين زوّار كه باشم كرمت بيشتر است
 	قطره هيچ است اگر وصل به دريا نشود 
&nbsp;
 	امن تر از حرمت نيست ، همان بهتر كه
 	كودكِ گمشده در صحن تو پيدا نشود
 	&nbsp;
 	بهتر از اين؟! كه كسي لحظه ي پابوسيِ تو
 	نفس آخر خود را بكِشد پا نشود
 	&nbsp;
 	دردهايم به تو نزديك ترم كرده طبيب
 	حرفم اين است كه يك وقت مداوا نشود!


طوري افتاده گره بر دل بي تاب دخيل

كه به جز دست تو با دست كسي وا نشود



لحظه ي واشدن سفره ي حاجات شنيد

هركه از جانب تو پاسخي&zwnj;&zwnj;&zwj;، الا نشود



اخرش بي برو برگرد مرا خواهي كشت

عاشقي با شايد و اگر و اما نشود
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زن</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/زن</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/زن</guid>

<description><![CDATA[
 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
  
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ 
 

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟ 
 
او باید کاملا&quot; قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد
 
&nbsp;
 
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند
 
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند
 
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود
 
&nbsp;
 
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند
 
و شش جفت دست داشته باشد
 
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد
 
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
 
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند
 
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها
 
&nbsp;
 
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله
 
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید
 
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان
 
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد 
 
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند
 
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد
 
&nbsp;
 
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد
 
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید
 
خداوند فرمود : نمی شود 
 
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم
 
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد
 
&nbsp;
 
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد
 
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی 
 
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد 
 
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
 
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد&nbsp;&nbsp; 
 
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد
 
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده ایدخداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است
 
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
 
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش
 
فرشته متاثر شد.
 
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا&quot; حیرت انگیزند
 
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند
 
&nbsp;
 
همواره بچه ها را به دندان می کشند
 
سختی ها را بهتر تحمل می کنند
 
بار زندگی را به دوش می کشند
 
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند
 
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند
 
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند
 
وقتی خوشحالند گریه می کنند
 
و وقتی عصبانی اند می خندند
 
برای آنچه باور دارند می جنگند
 
&nbsp;
 
در مقابل بی عدالتی می ایستند
 
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند
 
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند
 
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
 
بدون قید و شرط دوست می دارند
 
&nbsp;
 
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
 
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند
 
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند
 
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند
 
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید
 
&nbsp;
 
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
 
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد 
 
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
 
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
 
&nbsp;
 
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد 
 
فرشته پرسید : چه عیبی ؟ 
 
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>عيد غدير والاترين عيد اسلامي</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/عيد-غدير-والاترين-عيد-اسلامي</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/عيد-غدير-والاترين-عيد-اسلامي</guid>

<description><![CDATA[

عيد غدير، عيد الله الاکبر و عيد آل محمد و ارزشمندترين و والاترين عيد  اسلامي &rlm;است. هيچ روزي در طول سال، فرخنده&rlm;تر و مبارک&rlm;تر از اين روز مقدس  نزد شيعيان اهل&rlm;بيت نيست. امام صادق سلام الله&rlm; عليه مي&rlm;فرمايد:
&laquo;ان  يوم غدير خم بين الفطر و الاضحي و الجمعه کالقمر بين الکواکب...&raquo; روز  عيدغدير خم در ميان سه عيد فطر و قربان و جمعه، مانند درخشندگي ماه در  ميان&rlm; ستارگان است. چه تعبير ظريفي امام دارد که عيد غدير را تشبيه به ماه  کرده است وديگر اعياد را به ستاره; زيرا در اين روز بزرگ بود که خداوند  اعلام کرد: امروزدين را بر شما تکميل کردم و نعمتم را بر شما به اتمام  رساندم &laquo;اليوم اکملت&rlm;لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام  دينا&raquo;. نعمت&rlm; بزرگ اسلام که ازهر نعمتي ارزنده&rlm;تر و گران&rlm;بهاتر است، کامل  نمي&rlm;شود و محقق نمي&rlm;گردد جز با ولايت علي&rlm; عليه السلام &laquo;و مانودي بشي&rlm;ء مثل  ما نودي بالولايه&rlm;&raquo;. محب الدين طبري از علماي بزرگ اهل سنت نقل مي&rlm;کند که  رسول خدا(ص) فرمود: &laquo;اذاجمع الله الاولين و الاخرين يوم القيامه و نصب  الصراط علي جسر جهنم، لم&rlm;يجزها احدالا من کانت له براءه بولايه علي بن ابي  طالب&rlm;&raquo;. &nbsp;در روز قيامت که خداوند تمام مردم را جمع مي&rlm;کند و صراط بر پل  دوزخ زده مي&rlm;شود،هيچ کس از آن نمي&rlm;گذرد جز کسي که با ولايت علي ابن  ابي&rlm;طالب، گذرنامه بي&rlm;زاري وبرائت از جهنم را داشته باشد.
...................................................................................................................................................
پي نوشت: امام زمان جون عيدتون مبارك انشاالله سال ديگه اين عيد رو در كنارشما جشن مي گيريم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دوستاي گلم عيدشما هم مبارك.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>امام جواد(ع)</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/امام-جوادع</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/امام-جوادع</guid>

<description><![CDATA[

ام  الفضل  دختر مامون بود.مامون بعد از شهادت امام رضا (ع) امام جواد (ع) را  از  مدینه به بغداد طلبید و امام جواد (ع) را ناگزیر کرد که با دخترش ام  الفضل  ازدواج کند و این ازدواج سر گرفت.امام جواد (ع) پس از مدتی با همسرش  به  مدینه بازگشت و سالها از زندگی مشترک ایشان گذشت.امام جواد (ع) از ام   الفضل داراری فرزندی نشد و عقیم بودن ام الفضل مسلم شد.امام جواد (ع) با   بانویی به نام سمانه ازدواج کرد و در سال 213.ق امام هادی (ع) را برای امام   جواد (ع) به دنیا آورد.این امر انگیزه ای شد تا ام الفضل کینه امام جواد   (ع) را به دل گیرد و با آن حضرت بدرفتاری کند.چون که معتصم به قدرت  رسید،با  همدستی برادرزاده اش جعفر (پسر مامون) توطئه قتل امام جواد (ع) را  طرح  کردند و اجرای آن را به ام الفضل سپردند.دستهای مرموز این مثلث پلید و  شوم  به کار افتاد تا گل وجود امام جواد (ع) را در بهار زندگی پرپر نمایند  .
معتصم  در سال 220.ق امام جواد (ع) را مجبور به عزیمت به بغداد کرد.امام با  همسرش  ناگریز از مدینه به بغداد کوچ کرد (1) هنگامی که امام جواد (ع) به  بغداد  آمد معتصم و جعفر پیوسته در فکر کشتن امام جواد (ع)  بودند.جعفر،خواهرش ام  الفضل را برای اجرای توطئه خود برگزید.
معتصم و جعفر خوشه انگور رازقی را زهرآگین کردند و محرمانه به ام الفضل دادند.
او انگور را نزد امام جواد (ع) نهاد و آن حضرت انگور رازقی را دوست می داشت،از آن خورد ساعتی نگذشت که امام احساس کرد مسموم شده است.
ام الفضل که همان دم پشیمان شده بود گریست.امام جواد (ع)   فرمود :این گریه چیست؟ سوگند به خدا به فقری گرفتار شوی که قابل جبران نیست   و به بلایی دچار شوی که پنهان نمی ماند.نفرین امام موثر واقع شد و پس از   مدتی زخمی در مخفی ترین اعضای ام الفضل پیدا شد و او همه دراریی اش را صرف   درمان خود کرد،ولی سودی نبخشید و سرانجام در نهایت فقر و بدبختی به هلاکت   رسید.برادرش جعفر تیز به حال مستی به چاهی افتاد و مرد.(2)
ای روزگار اف بر تو!که با مهمان جوان و بی گناهی چنین رفتار کردی و جهان تشیع را به سوگ امام جواد (ع) نشاندی.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>روزهاي مدرسه</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/روزهاي-مدرسه</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/روزهاي-مدرسه</guid>

<description><![CDATA[
سلام به همگي 
ميگم چه روزاي قشنگيه روزاي مدرسه صبح زود بايد بيدار شي يه كيف سنگين بزاري رو دوشت و بدو بدو بري مدرسه بعد جلوي در بگيرنت بگن دير اومدي اسمت چيه؟ بعد تو هم يه فاميل الكي از خودت دربياري و بگي  اخ كه چه كيفي ميدهبعد بيان ناخوناتو نگاه كنن بري تو دستشويي قايم شي كه يه وقت نبينن و از نمرت كم نشه حالا شانس ما دخترا بعضي وقتا ميان صورتامونو نگاه مي كنن يه وقت اصلاح نكرده باشيميه سري همين اتفاق افتاد بچه ها به هم سيبيل قرض ميدادن 
ماها تو مدرسه خيلي شريم مخصوصا من  ولي نه سركلاس.....اينقد با بچه ها ميگيم و مي خنديم كه دل درد مي گيريم....اينا هم كه فقط منتظرن من يه كاري بكنم يا يه چيزي بگم بزنن زير خنده.....زنگ تفريح كه تموم ميشه ميگيم هركي اخر بياد كلاس خره (ببخشيدا بالاخره اين خرهم يه نوع حيوونه ولي اسمش بد در رفته) ديگه همه جوري به سمت كلاس مي دون كه فك همه مي افته ....ماميريم داخل كلاس بعد هركي كه وارد شد خرشدن رو بهش تبريك ميگيم....بعد بچه ها جلوي در كلاس جمع ميشن نميان تو كه يه وقت خر نشن و همديگه رو هل ميدن تو كلاس......خنده بازاريه برا خودش.....بعد كه همه اومدن سركلاس بهشون گفتم بچه ها واقعا خاك بر سرتون.....اينقد خنگيد كه فكر مي كنيد اگه من&nbsp; بگم شماها واقعني خر ميشين اي خدااااا شفاي عاجل عنايت بفرما 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پي نوشت: خدا جون بخاطر همه چيز ازت ممنونم.....خداجونم خيلي دوست دارم.....درسته كه مشكلم حل نشده ولي صبر و تحملشو بهم دادي.....خداي مهربونم خيلي اروم سرمو رو پاهات گذاشتم و گريه كردم و نوازشم كردي.....الان حالم خيلي بهتره.....ميدونم اگه مشكلم حل نشه حتما حكمتيه پس اعتراضي ندارم......خدايا صد هزار مرتبه شكرت]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خاطرات من 9</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/خاطرات-من-9</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/خاطرات-من-9</guid>

<description><![CDATA[
ميگم عجب دنياييه ها......
داشتم به بچگي هاي نگين فكر مي كردم......اولا كه به دنيا اومده بود هميشه سر اون با مامان بابام دعوا داشتم......مي گفتن تو به اين بچه حسودي مي كني......حتي بهم مي گفتن قاتل و به نگين مي گفتن مقتول....
اوه اوه اين از همه خيط تره .....يه شب با مامانم بحثم شد و بعد اخر شب رفتم واسه نگين يه شيشه شير درست كردم ......اوردم گذاشتم بالا سرش......بعد اول مامانم ازش خورد ببينه يه وقت چيزي توش نريخته باشم......يعني تا اين حد فكر مي كردن من مي خوام نگين رو بكشم......خدايا برم به كي بگم.....اما الان كه بزرگ شده و خودش زبون داره به همه ميگه كه چقدر منو دوس داره......تا جاييكه اگه چند دقيقه پيشش نباشم خيلي بي تابي مي كنه.......به خاطر همين بابام زياد نمي ذاره جايي برم كه يه وقت نگين اذيت نشه بدون من.....اينقدر دوسش دارم و دوسم داره كه خدا ميدونه.....ولي مكافات دارم باهاش......شانس من شبا كه مي خواد بره دستشويي مامانمو بيدار نمي كنه......منو بيدار مي كنه.....كلا نوكر دربستشم....ولي هنوزم بابام ميگه اين بچه تو رو خيلي دوس داره ولي تو اونو دوس نداري......دلم مي خواد موهامو بكنم
يه چيز جالب ....پشه ها خيلي نگين رو نيش مي زنن.....بعد نگين قبلا اسم چندتا از كرم هامو پرسيده بود مثلا بهش گفته بودم اين كرم نرم كننده ست اين يكي پاك كننده ست و اين جور چيزا....بعد پشه نيشش زده بود اومده ميگه خواهرجون كرم پشه كننده نداريم؟ ]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خاطرات من 7</title>
<link>https://nedaieshabnam.loxblog.com/خاطرات-من-7</link>
<guid>https://nedaieshabnam.loxblog.com/خاطرات-من-7</guid>

<description><![CDATA[

سلام دوستاي خيلييييييييييي گلم 
واي پدرم دراومد .......داشتم ديوونه مي شدم......نه ميشد آپ كني....نه مي شد نظر بدي....ولي خدا رو شكر الان درست شده.....شرمنده كه نتونستم بهتون سر بزدم ......تا يكي دو روز اينده جبران مي كنم
........
يكي از روزاي اخر سال كه معلم نداشتيم با بچه ها توي حياط مدرسه ولو بوديم........جاي شما خالي به كلمون زد كه بريم توت بخوريم.......ريختيم روي درخت و پايينش رو لخت كرديم.......ولي دستمون به بالاهاش نرسيد
مهديه كفش زهرا رو از پاش در اورد ........پرت ميكرد بالا و توتا مي ريخت پايين.........كه يه دفعه كفشش همون بالا گير كرد .....بدجوري هم گير كرد.......
در حدي كه سي نفر بچه هاي كلاسمون زير درخت جمع شدن تا كمك كنن بيارنش پايين ..........ولي نشد
توپ پرت كرديم...........جارو پرت كرديم...........جامدادي خود زهرا رو پرت كرديم..........كه اونم الحمدلله افتاد تو كوچه.........دفتر پرت كرديم............ديديم نميشه.........
قد بلندا رو اورديم.....اونا هم همه ي اشيا بالا رو پرت كردن.........نشد.........صندلي اورديم گذاشتيم زير پاي قد بلندا.........نشد........حتي يه جاروي بلند(از اينايي كه مال ماموراي شهر داريه).........اورديم داديم دست اين قدبلندا ...........تازه اونم&nbsp; روي صندلي واستاده بودن........ولي بازم نشد............هم درخت خيلي بلند بود ......هم بدجوري بين شاخه ها گير كرده بود...........بالاخره يه دوساعتي الاف بوديم...........ديگه زهرا گريش گرفت............ديدم نه ديگه بايد دست به كار شم..........
زير درخت وسايل ورزشي بود ...........آستينا رو دادم بالاو رفتم بالاي يكي از وسايل ورزشي ها واستادم ...........ولي چون نه حفاظي داشت.......نه جايي كه دستمو بهش بگيرم.......فقط يه ميله&nbsp; زير پام بود........ به سي نفرشون گفتم&nbsp; بياين دور من جمع شيد كه نيفتم .......پاهامو محكم بگيريد.........همه گفتن خيالت راحت ......هواتو داريم.......اين جارو بلنده رو هم دادن دست من .....دور تا دورم واستاده بودن و جيغ ميزدن........تو مي توني و ... 
منم جييييييييييغ ميزدم ......ارتفاع زياد بود اخه
_تو رو خدا منو محكم بگيرين نيفتم.............نمي خوام جوون مرگ شم..........وايييييييييييي ميگم منو محكم بگيرين.........
من هنوز اول جوووونيمه...........من هنوز شوهر نكردم..........نمي خوام شوهر نكرده از دنيا برم.......اينا هم پوكيده بودن از خنده (برادراي اراذل خوشحال نشن&nbsp; من توي مدرسه بمب خنده ام&nbsp; اينا رو گفتم دوستان بخندند)
خلاصه با زحمت بسيار.....يعني پدرم دراومد....تونستم كفش رو بندازم پايين.......همينطور كه كفش افتاد پايين .......همه منو ول كردن ورفتن عقب و شروع كردن به دست زدن و هورا كشيدن ..............حالا منم اون بالا نزديكه كه جوون مرگ شم
_دوستاي بي معرفت كجا رفتين....خاااااااااااااك بر سرتون منو ول نكنين.......
خلاصه حسابي جييييييييييييييييغ كشيدم و تا دلتون بخواد با بچه ها خنديديم ........همه گفتن اي ول ندا.......
ما اينيم ديگه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:36 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

