nedaieshabnam

 

روز عرفه روزی است بسیار ارجمند و ویژه دعا و نیایش. در روایات بسیار سفارش شده که انسان در روز عرفه در کربلا و در کنار قبر امام حسین علیه السلام باشد. امام صادق علیه السلام می‎فرماید: "در روز عرفه خداوند نخست بر زائران مزار حسین علیه السلام جلوه می‎کند، نیازهایشان را برمی‎آورد، گناهانشان را می‎بخشاید و ... و سپس بر گردآمدگان عرفات جلوه می‎نماید."

می‎گویند در حج واجب چون حتما" امام زمان در حج حضور دارند خیلی از حجاج اگر چشم بصیرت داشته باشند حضرت را می‎بینند.

ولی آقا ما که لیاقت نداریم به سفر حج مشرف بشیم

 

مولا ما که لیاقت نداریم در حرم امامان حضرت حسین علیه السلام باشیم، در کنار ضریح شش گوشه ارباب، در کنار گودال قتلگاه باشیم و دعای عرفات بخوانیم.

ولی از همین راه دور تو را صدا می‎زنم، می‎دانم که می‎شنوی، می‎دانم که مرا می‎بینی، می‎دانم وقتی گناه می‎کنم از من رو برمی‎گردونی تا مرا نبینی ...

ولی من یک دلخوشی دارم، من شیعه هستم و شما اهل کرامت اگر اسمی از مولا علی ببرم حتما" برمی‎گردید و منو نگاه می‎کنید ... .

می‎خواهم در ابری‎ترین لحظه‎ها فریاد بزنم و از باران عرفه سیراب شوم.

........................................................................................................

پي نوشت: دوستاي گلم تو اين روزاي قشنگ كه درهاي رحمت الهي به روي هممون بازه دعا براي فرج اقا امام زمان (عج) يادتون نره.....دوستاي گلم آقامون خيلي وقته كه توي غيبت به سر مي برن......پس كي مي خوان بيان ....ماها بايد براشون دعا كنيم تا زودتر بيان.....انشاالله....راستي منو از دعاي خودتون بي بهره نذاريد كه سخت محتاج و روسياهم......

التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه 03 آبان 1391| ساعت 15:14| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(0)

the one who builds a palace inside the heart

is lover

but the one who gives the heart as a palace

is friend

نوشته شده در جمعه 28 مهر 1391| ساعت 15:26| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(32)

امشب شب عروسی ماه و خورشید است. آسمان، جلوی قدم‏هایشان دامن می‏ گسترد.
نسیم، دیوارهای کوچه را غرق بوسه می‏کند؛ و ندای زیبای تکبیر، موسیقی شادترین عروسی هستی می شود.
چه مبارک شبی است امشب…
عیدتون مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1391| ساعت 21:47| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(3)

ام الفضل دختر مامون بود.مامون بعد از شهادت امام رضا (ع) امام جواد (ع) را از مدینه به بغداد طلبید و امام جواد (ع) را ناگزیر کرد که با دخترش ام الفضل ازدواج کند و این ازدواج سر گرفت.امام جواد (ع) پس از مدتی با همسرش به مدینه بازگشت و سالها از زندگی مشترک ایشان گذشت.امام جواد (ع) از ام الفضل داراری فرزندی نشد و عقیم بودن ام الفضل مسلم شد.امام جواد (ع) با بانویی به نام سمانه ازدواج کرد و در سال 213.ق امام هادی (ع) را برای امام جواد (ع) به دنیا آورد.این امر انگیزه ای شد تا ام الفضل کینه امام جواد (ع) را به دل گیرد و با آن حضرت بدرفتاری کند.چون که معتصم به قدرت رسید،با همدستی برادرزاده اش جعفر (پسر مامون) توطئه قتل امام جواد (ع) را طرح کردند و اجرای آن را به ام الفضل سپردند.دستهای مرموز این مثلث پلید و شوم به کار افتاد تا گل وجود امام جواد (ع) را در بهار زندگی پرپر نمایند .
معتصم در سال 220.ق امام جواد (ع) را مجبور به عزیمت به بغداد کرد.امام با همسرش ناگریز از مدینه به بغداد کوچ کرد (1) هنگامی که امام جواد (ع) به بغداد آمد معتصم و جعفر پیوسته در فکر کشتن امام جواد (ع) بودند.جعفر،خواهرش ام الفضل را برای اجرای توطئه خود برگزید.
معتصم و جعفر خوشه انگور رازقی را زهرآگین کردند و محرمانه به ام الفضل دادند.
او انگور را نزد امام جواد (ع) نهاد و آن حضرت انگور رازقی را دوست می داشت،از آن خورد ساعتی نگذشت که امام احساس کرد مسموم شده است.

ام الفضل که همان دم پشیمان شده بود گریست.امام جواد (ع) فرمود :این گریه چیست؟ سوگند به خدا به فقری گرفتار شوی که قابل جبران نیست و به بلایی دچار شوی که پنهان نمی ماند.نفرین امام موثر واقع شد و پس از مدتی زخمی در مخفی ترین اعضای ام الفضل پیدا شد و او همه دراریی اش را صرف درمان خود کرد،ولی سودی نبخشید و سرانجام در نهایت فقر و بدبختی به هلاکت رسید.برادرش جعفر تیز به حال مستی به چاهی افتاد و مرد.(2)
ای روزگار اف بر تو!که با مهمان جوان و بی گناهی چنین رفتار کردی و جهان تشیع را به سوگ امام جواد (ع) نشاندی.

 

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391| ساعت 21:08| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(19)

سلام به همگي

ميگم چه روزاي قشنگيه روزاي مدرسه صبح زود بايد بيدار شي يه كيف سنگين بزاري رو دوشت و بدو بدو بري مدرسه بعد جلوي در بگيرنت بگن دير اومدي اسمت چيه؟ بعد تو هم يه فاميل الكي از خودت دربياري و بگي اخ كه چه كيفي ميدهبعد بيان ناخوناتو نگاه كنن بري تو دستشويي قايم شي كه يه وقت نبينن و از نمرت كم نشه حالا شانس ما دخترا بعضي وقتا ميان صورتامونو نگاه مي كنن يه وقت اصلاح نكرده باشيميه سري همين اتفاق افتاد بچه ها به هم سيبيل قرض ميدادن

ماها تو مدرسه خيلي شريم مخصوصا من ولي نه سركلاس.....اينقد با بچه ها ميگيم و مي خنديم كه دل درد مي گيريم....اينا هم كه فقط منتظرن من يه كاري بكنم يا يه چيزي بگم بزنن زير خنده.....زنگ تفريح كه تموم ميشه ميگيم هركي اخر بياد كلاس خره (ببخشيدا بالاخره اين خرهم يه نوع حيوونه ولي اسمش بد در رفته) ديگه همه جوري به سمت كلاس مي دون كه فك همه مي افته ....ماميريم داخل كلاس بعد هركي كه وارد شد خرشدن رو بهش تبريك ميگيم....بعد بچه ها جلوي در كلاس جمع ميشن نميان تو كه يه وقت خر نشن و همديگه رو هل ميدن تو كلاس......خنده بازاريه برا خودش.....بعد كه همه اومدن سركلاس بهشون گفتم بچه ها واقعا خاك بر سرتون.....اينقد خنگيد كه فكر مي كنيد اگه من  بگم شماها واقعني خر ميشين اي خدااااا شفاي عاجل عنايت بفرما

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت: خدا جون بخاطر همه چيز ازت ممنونم.....خداجونم خيلي دوست دارم.....درسته كه مشكلم حل نشده ولي صبر و تحملشو بهم دادي.....خداي مهربونم خيلي اروم سرمو رو پاهات گذاشتم و گريه كردم و نوازشم كردي.....الان حالم خيلي بهتره.....ميدونم اگه مشكلم حل نشه حتما حكمتيه پس اعتراضي ندارم......خدايا صد هزار مرتبه شكرت

نوشته شده در یکشنبه 09 مهر 1391| ساعت 01:36| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(5)

ميگم عجب دنياييه ها......

داشتم به بچگي هاي نگين فكر مي كردم......اولا كه به دنيا اومده بود هميشه سر اون با مامان بابام دعوا داشتم......مي گفتن تو به اين بچه حسودي مي كني......حتي بهم مي گفتن قاتل و به نگين مي گفتن مقتول....

اوه اوه اين از همه خيط تره .....يه شب با مامانم بحثم شد و بعد اخر شب رفتم واسه نگين يه شيشه شير درست كردم ......اوردم گذاشتم بالا سرش......بعد اول مامانم ازش خورد ببينه يه وقت چيزي توش نريخته باشم......يعني تا اين حد فكر مي كردن من مي خوام نگين رو بكشم......خدايا برم به كي بگم.....اما الان كه بزرگ شده و خودش زبون داره به همه ميگه كه چقدر منو دوس داره......تا جاييكه اگه چند دقيقه پيشش نباشم خيلي بي تابي مي كنه.......به خاطر همين بابام زياد نمي ذاره جايي برم كه يه وقت نگين اذيت نشه بدون من.....اينقدر دوسش دارم و دوسم داره كه خدا ميدونه.....ولي مكافات دارم باهاش......شانس من شبا كه مي خواد بره دستشويي مامانمو بيدار نمي كنه......منو بيدار مي كنه.....كلا نوكر دربستشم....ولي هنوزم بابام ميگه اين بچه تو رو خيلي دوس داره ولي تو اونو دوس نداري......دلم مي خواد موهامو بكنم

يه چيز جالب ....پشه ها خيلي نگين رو نيش مي زنن.....بعد نگين قبلا اسم چندتا از كرم هامو پرسيده بود مثلا بهش گفته بودم اين كرم نرم كننده ست اين يكي پاك كننده ست و اين جور چيزا....بعد پشه نيشش زده بود اومده ميگه خواهرجون كرم پشه كننده نداريم؟

نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1391| ساعت 00:36| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(7)

دلهاي بزرگ خدا را مي طلبند

و دلهاي كوچك ديگران را...!

مرجان سرخ

+سلام دوستاي گلم من برگشتم دلم براتون تنگ شده بود.....

+بعدا نوشت:چاكرتيم داش مهرداد...واسه لوگوي قشنگي كه برام درست كردي خيلي ممنون...خيلي خوشگله

 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 شهریور 1391| ساعت 16:18| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(0)

بنده كه نباشي متكبر مي شوي

حتي در سجده هاي طولاني..........

 

مرجان سرخ

+ سلام به همه ي دوستاي خوبم

اومدم بگم يه هفته نيستم.......مي خوايم بريم مسافرت......واسه همتون دعا مي كنم.....اي واااااي اشتباه شد ......اين جمله رو نبايد مي گفتم چون مسافرتش سياحتيه......از بس دوستان از اين جمله استفاده كردن از دهن منم در رفت....

اينو گفتم يه وقت نگيد اين بي معرفت چرا بهمون سر نزد

وقتي برگشتم چاكر همتون هم هستم

ولي نميدونم يه هفته بدون نت چكار كنم.....يه سري دو روز نت نداشتم كلي گريه كردم......اينم عقله من دارم........حالا مي فهمم چرا بعضي از معتادا چرا نمي تونن ترك كنن

خداحافظ همتون 

نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1391| ساعت 01:42| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(11)

 

سلووووووووم دوست جوووووني ها......خوفين؟....(به تقليد از بعضي از وبلاگها)

بي خيال عادت ندارم اينجوري حرف بزنم........

مي خوام يكي از مزيت هاي خواهر كوچيك داشتن رو براتون توضيح بدم.........من هميشه پول خوردامو با پولهاي نگين عوض مي كنم........البته خيلي هم ضرر مي كنم.........

ميگم نگين پولاتو بيار با هم عوض كنيم .... مي خوام بهت پول سكه بدم......ميگه چشم خواهر جون......مثلا يه دوهزاري ازش مي گيرم .......دو تا صد تومني.....دوتا پنجاه تومني و يكي دو تا هم سكه ميدم........ديدين گفتم ضرر مي كنم ....يه دونه مي گيرم .......چهار پنج تا ميدم........

يه روز همين كارو كردم و بعدشم اومدم با  خوشحالي  به نجمه ميگم

_نجمه من پونصد تومن به نگين دادم هزار تومن ازش گرفتم

_اونم گفت:اين كه چيزي نيست من يه بار پنجاه تومن بهش دادم دو هزار تومن ازش گرفتم

ديگه فهميدم از من زرنگ تر هم هست

شانس كه ندارم چند ساعت پيش اومدم ميگم نگين پولاتو بيار......آورده مي بينم كلي پول خورده ....فكر مي كني  صندوق صدقه خالي كرده.......دلم به حالش سوخت يكم از پولامو هم بهش دادم.......رفت به بابام گفت .......بابام چون بيرون بود نديد چي شده........بهش گفته بود برو پولتو پس بگير ندا سرتو كلاه گذاشته.........اومد تو اتاق كلي دعوا كرد ميگه زود باش پولمو پس بده  بابا ميگه تو سر منو كلاه ميذاري......بابا به خدا من بر نداشتم .....از جيبم گذاشتم ولي برنداشتم.......ديگه مكافاتي بود.......

اينم شانسه ما داريم .......

نوشته شده در پنج‌شنبه 09 شهریور 1391| ساعت 21:32| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(3)

سلام دوستاي خيلييييييييييي گلم

واي پدرم دراومد .......داشتم ديوونه مي شدم......نه ميشد آپ كني....نه مي شد نظر بدي....ولي خدا رو شكر الان درست شده.....شرمنده كه نتونستم بهتون سر بزدم ......تا يكي دو روز اينده جبران مي كنم

........

يكي از روزاي اخر سال كه معلم نداشتيم با بچه ها توي حياط مدرسه ولو بوديم........جاي شما خالي به كلمون زد كه بريم توت بخوريم.......ريختيم روي درخت و پايينش رو لخت كرديم.......ولي دستمون به بالاهاش نرسيد

مهديه كفش زهرا رو از پاش در اورد ........پرت ميكرد بالا و توتا مي ريخت پايين.........كه يه دفعه كفشش همون بالا گير كرد .....بدجوري هم گير كرد.......

در حدي كه سي نفر بچه هاي كلاسمون زير درخت جمع شدن تا كمك كنن بيارنش پايين ..........ولي نشد

توپ پرت كرديم...........جارو پرت كرديم...........جامدادي خود زهرا رو پرت كرديم..........كه اونم الحمدلله افتاد تو كوچه.........دفتر پرت كرديم............ديديم نميشه.........

قد بلندا رو اورديم.....اونا هم همه ي اشيا بالا رو پرت كردن.........نشد.........صندلي اورديم گذاشتيم زير پاي قد بلندا.........نشد........حتي يه جاروي بلند(از اينايي كه مال ماموراي شهر داريه).........اورديم داديم دست اين قدبلندا ...........تازه اونم  روي صندلي واستاده بودن........ولي بازم نشد............هم درخت خيلي بلند بود ......هم بدجوري بين شاخه ها گير كرده بود...........بالاخره يه دوساعتي الاف بوديم...........ديگه زهرا گريش گرفت............ديدم نه ديگه بايد دست به كار شم..........

زير درخت وسايل ورزشي بود ...........آستينا رو دادم بالاو رفتم بالاي يكي از وسايل ورزشي ها واستادم ...........ولي چون نه حفاظي داشت.......نه جايي كه دستمو بهش بگيرم.......فقط يه ميله  زير پام بود........ به سي نفرشون گفتم  بياين دور من جمع شيد كه نيفتم .......پاهامو محكم بگيريد.........همه گفتن خيالت راحت ......هواتو داريم.......اين جارو بلنده رو هم دادن دست من .....دور تا دورم واستاده بودن و جيغ ميزدن........تو مي توني و ...

منم جييييييييييغ ميزدم ......ارتفاع زياد بود اخه

_تو رو خدا منو محكم بگيرين نيفتم.............نمي خوام جوون مرگ شم..........وايييييييييييي ميگم منو محكم بگيرين.........

من هنوز اول جوووونيمه...........من هنوز شوهر نكردم..........نمي خوام شوهر نكرده از دنيا برم.......اينا هم پوكيده بودن از خنده (برادراي اراذل خوشحال نشن  من توي مدرسه بمب خنده ام  اينا رو گفتم دوستان بخندند)

خلاصه با زحمت بسيار.....يعني پدرم دراومد....تونستم كفش رو بندازم پايين.......همينطور كه كفش افتاد پايين .......همه منو ول كردن ورفتن عقب و شروع كردن به دست زدن و هورا كشيدن ..............حالا منم اون بالا نزديكه كه جوون مرگ شم

_دوستاي بي معرفت كجا رفتين....خاااااااااااااك بر سرتون منو ول نكنين.......

خلاصه حسابي جييييييييييييييييغ كشيدم و تا دلتون بخواد با بچه ها خنديديم ........همه گفتن اي ول ندا.......

ما اينيم ديگه

نوشته شده در دوشنبه 06 شهریور 1391| ساعت 16:54| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(1)


آخرين مطالب
» رگبارسكوت
» مطالب توووپ
» بابا لنگ دراز عزیزم
» مادر
» استاد و دانشجو!!!
» ما انسانها!!
» دنيا
» عاشقانه ها بادوست
» عرفه.... روز دعا و نيايش
» بارون

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید