nedaieshabnam

 

سلووووووووم دوست جوووووني ها......خوفين؟....(به تقليد از بعضي از وبلاگها)

بي خيال عادت ندارم اينجوري حرف بزنم........

مي خوام يكي از مزيت هاي خواهر كوچيك داشتن رو براتون توضيح بدم.........من هميشه پول خوردامو با پولهاي نگين عوض مي كنم........البته خيلي هم ضرر مي كنم.........

ميگم نگين پولاتو بيار با هم عوض كنيم .... مي خوام بهت پول سكه بدم......ميگه چشم خواهر جون......مثلا يه دوهزاري ازش مي گيرم .......دو تا صد تومني.....دوتا پنجاه تومني و يكي دو تا هم سكه ميدم........ديدين گفتم ضرر مي كنم ....يه دونه مي گيرم .......چهار پنج تا ميدم........

يه روز همين كارو كردم و بعدشم اومدم با  خوشحالي  به نجمه ميگم

_نجمه من پونصد تومن به نگين دادم هزار تومن ازش گرفتم

_اونم گفت:اين كه چيزي نيست من يه بار پنجاه تومن بهش دادم دو هزار تومن ازش گرفتم

ديگه فهميدم از من زرنگ تر هم هست

شانس كه ندارم چند ساعت پيش اومدم ميگم نگين پولاتو بيار......آورده مي بينم كلي پول خورده ....فكر مي كني  صندوق صدقه خالي كرده.......دلم به حالش سوخت يكم از پولامو هم بهش دادم.......رفت به بابام گفت .......بابام چون بيرون بود نديد چي شده........بهش گفته بود برو پولتو پس بگير ندا سرتو كلاه گذاشته.........اومد تو اتاق كلي دعوا كرد ميگه زود باش پولمو پس بده  بابا ميگه تو سر منو كلاه ميذاري......بابا به خدا من بر نداشتم .....از جيبم گذاشتم ولي برنداشتم.......ديگه مكافاتي بود.......

اينم شانسه ما داريم .......

نوشته شده در پنج‌شنبه 09 شهریور 1391| ساعت 21:32| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(3)

سلام دوستاي خيلييييييييييي گلم

واي پدرم دراومد .......داشتم ديوونه مي شدم......نه ميشد آپ كني....نه مي شد نظر بدي....ولي خدا رو شكر الان درست شده.....شرمنده كه نتونستم بهتون سر بزدم ......تا يكي دو روز اينده جبران مي كنم

........

يكي از روزاي اخر سال كه معلم نداشتيم با بچه ها توي حياط مدرسه ولو بوديم........جاي شما خالي به كلمون زد كه بريم توت بخوريم.......ريختيم روي درخت و پايينش رو لخت كرديم.......ولي دستمون به بالاهاش نرسيد

مهديه كفش زهرا رو از پاش در اورد ........پرت ميكرد بالا و توتا مي ريخت پايين.........كه يه دفعه كفشش همون بالا گير كرد .....بدجوري هم گير كرد.......

در حدي كه سي نفر بچه هاي كلاسمون زير درخت جمع شدن تا كمك كنن بيارنش پايين ..........ولي نشد

توپ پرت كرديم...........جارو پرت كرديم...........جامدادي خود زهرا رو پرت كرديم..........كه اونم الحمدلله افتاد تو كوچه.........دفتر پرت كرديم............ديديم نميشه.........

قد بلندا رو اورديم.....اونا هم همه ي اشيا بالا رو پرت كردن.........نشد.........صندلي اورديم گذاشتيم زير پاي قد بلندا.........نشد........حتي يه جاروي بلند(از اينايي كه مال ماموراي شهر داريه).........اورديم داديم دست اين قدبلندا ...........تازه اونم  روي صندلي واستاده بودن........ولي بازم نشد............هم درخت خيلي بلند بود ......هم بدجوري بين شاخه ها گير كرده بود...........بالاخره يه دوساعتي الاف بوديم...........ديگه زهرا گريش گرفت............ديدم نه ديگه بايد دست به كار شم..........

زير درخت وسايل ورزشي بود ...........آستينا رو دادم بالاو رفتم بالاي يكي از وسايل ورزشي ها واستادم ...........ولي چون نه حفاظي داشت.......نه جايي كه دستمو بهش بگيرم.......فقط يه ميله  زير پام بود........ به سي نفرشون گفتم  بياين دور من جمع شيد كه نيفتم .......پاهامو محكم بگيريد.........همه گفتن خيالت راحت ......هواتو داريم.......اين جارو بلنده رو هم دادن دست من .....دور تا دورم واستاده بودن و جيغ ميزدن........تو مي توني و ...

منم جييييييييييغ ميزدم ......ارتفاع زياد بود اخه

_تو رو خدا منو محكم بگيرين نيفتم.............نمي خوام جوون مرگ شم..........وايييييييييييي ميگم منو محكم بگيرين.........

من هنوز اول جوووونيمه...........من هنوز شوهر نكردم..........نمي خوام شوهر نكرده از دنيا برم.......اينا هم پوكيده بودن از خنده (برادراي اراذل خوشحال نشن  من توي مدرسه بمب خنده ام  اينا رو گفتم دوستان بخندند)

خلاصه با زحمت بسيار.....يعني پدرم دراومد....تونستم كفش رو بندازم پايين.......همينطور كه كفش افتاد پايين .......همه منو ول كردن ورفتن عقب و شروع كردن به دست زدن و هورا كشيدن ..............حالا منم اون بالا نزديكه كه جوون مرگ شم

_دوستاي بي معرفت كجا رفتين....خاااااااااااااك بر سرتون منو ول نكنين.......

خلاصه حسابي جييييييييييييييييغ كشيدم و تا دلتون بخواد با بچه ها خنديديم ........همه گفتن اي ول ندا.......

ما اينيم ديگه

نوشته شده در دوشنبه 06 شهریور 1391| ساعت 16:54| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(1)

توي دوره راهنمايي  بودم كه مي خواستيم بريم كوهنوردي .......از مدرسه هاي ديگه هم بودن.........گوشي هم كه توي اردو ها ممنوعه.......

ولي من اين چيزا حاليم نيست ......خوشم مياد كاراي خطرناك بكنم ........بعد از يه راه رفتن خيلي طولاني برگشتيم اردوگاه ........گفتم بچه ها بريم يه جايي بشينيم كسي ما رو نبينه ........من گوشي اوردم .......رفتيم توي يكي از كمپاي اخري نشستيم........يه ديوونه رو هم گذاشتيم دم در كشيك بده  اگه كسي اومد خبرمون كنه.........

همه دور من جمع شده بودن داشتيم با هم كليپ مي ديديم..........يهو دختره يه جييييغ زد........سرمونو اورديم بالا ........ديديم به به   يه معلم بالا سرمون واستاده ......... دختره دير جيغ زد كار از كار گذشته بود

 

همه باهم كپ كرديم و مثل اينايي كه روح ديدن خيره نگاش كرديم 

 

 

شصتش خبر دار شد كه يه خبريه.......

_ دارين چكار مي كنين؟؟؟

يكي از بچه ها كه هول شده بود گفت : داريم داستان مي خونيم .........حالا منم مي خواستم بخندم نمي شد......

_ شما از كدوم مدرسه اين؟

_همون ديوونه جواب داد : مدرسه فلاني

_ اين كه اسم مدرسه ماست.

اوه اوه چه خيط شد......معلمه گفت حالا معلوم ميشه .......

بعد كه رفت ماهم با سرعت خيلي زيادي جيم شديم ولي مرديم از خنده

نوشته شده در چهارشنبه 01 شهریور 1391| ساعت 02:46| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(6)

خدا عاشق که میشه؛ همه چراغ هارو خاموش می کنه، جز چند تا شمع؛ و شروع می کنه به شعرسرایی و شعرخوانی؛ اون وقت اگه به آسمون نگاه کنی؛ غزل های خدا بهت چشمک می زنند؛ و شاه بیت غزل هاش هم که همیشه، ماهه ...

 

506141_4SXv5RrP.jpg

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1391| ساعت 21:03| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(6)

وقتی وجود خدا "باورت" بشه ...

خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و "یاورت" میشه ...

 

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1391| ساعت 19:44| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(6)

 

هرگاه صدای جدیدی سلام می کند؛  

تپش قلب می گیرم!  

من دیگر کشش خداحافظی ندارم؛  

مرا ببخش؛

که جواب سلامت را نمی دهم ...!

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1391| ساعت 18:44| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(2)

يه روز در چت روم نشسته بودم

كه يه نفر اومدو سلام و......

اون: اهل كجايي؟

من: مشهد

_ چه جالب منم مشهدم  خونتون كجاست؟

_ راه اهن (من هميشه الكي مي گفتم راه اهن)

_ واويلا

_ چرا؟

_ چون خونه ي ما هم همونجاست.........

و كلي صحبت و گفتگو.........خيلي از خودش تعريف مي كرد.............خانواده ي ما خيلي مذهبي ان..........همشون چادري ان...........من پسر خوبي ام مثل بقيه پسرا نيستم  ..............خيلي خوشحالم كه مي بينم تو هم چادري هستي................و ازت خواهش مي كنم باهام دوست شو........خواهش مي كنم شمارتو بده..........فقط بيا باهم بريم بيرون يه دوري بزنيم

و جواب من فقط نه بود ........فكر كنم سه شب تا ساعتاي سه روي مخ من راه رفت

شب سوم داشتم با اين و يه نفر ديگه همزمان مي چتيدم (اسمش حسين بود خيلي مرد خوبي بود زنم داشت و بيشتر وقتا منو نصيحت مي كرد منم كه دختر خوب به همه ي حرفاش گوش مي كردم و مي گفتم اره من اصلا به پسرا اعتماد ندارم و ...)

بعععععله داشتم مي گفتم كه داشتم با دوتاييشون مي چتيدم كه يكي از جمله هايي كه واسه اون پسره داشتم مي نوشتم اشتباهي رفت واسه حسين اقا.........

_ داري با كي مي چتي؟

_ با يكي از اراذل و اوباش كه داره رو مخم راه ميره شماره مي خواد

_ بيا شماره منو بده

_ مشكلي براتون پيش نياد؟

_ نه مشكلي نيست فقط اشكشو درميارم

هيچي ديگه يكي دو روز با حسين اقا حال مي كرد 

من ديگه جرات نداشتم با  اسم خودم برم چت روم چون مي ترسيدم سوتي بدم ............با اسم شاپرك رفتم .........اتفاقا اومد باهام حرف زد.......... مي خواستم بهش ثابت كنم اينم يه پسريه مثل پسراي ديگه  و همش مي گفت يه فرصت بده تا خودمو ثابت كنم...............بهش گفتم من مشهدم و دوباره كلي ذوق كرد و بعد از يك كمي حرف زدن پيشنهاد دوستي داد............چند تا حرف بارش كردم................گفتم كه من كيم..............بدبخت كپ كرد.............كلي معذرت خواهي و........

بهش گفتم قشنگ خودتو ثابت كردي فكر كردي من به شماها اعتماد مي كنم و شمارمو ميدم ....كور خوندي.......اون شماره  هم شماره يه پسره............كلي عصباني شد چون واسه طرف شارژ فرستاده بود..........بي شعور خيلي بهم حرفاي بدي زد........حالا چت رومش هم جوري بود كه نمي شد ايگنورش كرد.........ديوونه باز اخرش معذرت خواهي كرد و گفت حلالم كن تو اولين نفري هستي كه اينقدر فحشش دادم.......خيلي عصبانيم كردي.........اگه ميشه شماره خودتو بهم بده

_خيلي پر روووووووووووووويي

_ تو هم خيلي هفت خطي ............. دروغ ميگي كه دوست پسر نداري.........بهت مي خوره صدتا دوست پسر داشته باشي

هيچي ديگه رفت و ديگه از اونطرفا نيومد

من كه خيلي كيف كردم اينجوري ضايعش كردم

نتيجه اخلاقي: دختر خانوما به هيچ پسري اعتماد نكنيد

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1391| ساعت 22:25| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(2)

يه روز من و خواهرم و پسرعموم (كه توي قسمت هاي قبل بهش اشاره شده) و عمه ام دور هم نشستيم و شاه دزد وزير بازي كرديم

اولين نفر من دزد شدم

اينا هم از اون نامردا.......... يه اهنگ خيلي مسخره گذاشتن و گفتن بايد چادر سرت كني و برقصي

منم كه از اون بچه مثبتا

_ نه نميشه .....يه جريمه ديگه بديد .....حداقل بگيد علي بره بيرون...... اونا هم كه نه الا و بلا بايد انجام بدي

هيچي ديگه..........................در حد يه قر كوچولو......

نفر دوم علي  دزد شد كه با يك اهنگ باله برامون رقصيد......

بعدش دوباره من دزد شدم گفتن بايد شلوار باباتو بپوشي و بري  همه اهالي خونه ببيننت ......خيلي خنده دار شده بودم

منم با سرعت زياد رفتم بيرون و برگشت

كلي بهم خنديدن

و دوباره علي دزد شد

اين دفعه عمه ام گفت : ندا دامن داري؟؟؟

من : بعععععله

دامن پاش كرد و روسري هم سرش..............من كه مرده بودم از خنده

يه رقصي هم كرد كه بيا و ببين.................

اخرين  نفر هم كه خواهرم دزد شد كه فقط رفت براي هممون بستني گرفت

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391| ساعت 18:52| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(1)

سلام به همه ي خواهر و برادراي ارذل و اوباش و بسيجي و...

داشتم فكر مي كردم كه چرا يه دختر خانوم نميتونه سوار دوچرخه بشه  و راحت تو خيابونا دوچرخه سواري كنه؟

به نظر شما چرا نميشه؟

البته شدن كه ميشه  ولي مكافات در پي داره......كه توضيح ميدم براتون

ما سه تا خواهريم كه هرسه مون دوچرخه داريم

 و با توجه به شرايط اخر شبا  ميريم دوچرخه سواري و غير از ما كل فاميل هم فيض مي برن

يه شب من و يكي از دختراي فاميل كه دو سه سالي از من بزرگتره زديم به خيابون و داشتيم كيف مي كرديم كه يه كاروان عروسي اومدن پشت ما

سووووووووووووت..............جييييييييييييغغ..............دست دست .................هوراااااااااااااا............... انگار تا حالا دختر نديده بودن

من سريع پيچيدم تو كوچه  .............پشت سرمو كه نگاه كردم اون بنده خدا متوجه نشده همينجور داره مستقيم ميره و بين ماشينا گير كرده..........

اوه اوه .............ديدم اوضاع خيلي خيته .............برم تا بنده خدا رو نخوردن...........سريع دور زدم و رفتم .............جوري پشتش كيپ كرده بودن كه نمي تونستم برم پيشش............هيچي ديگه دلو زدم به دريا و رفتم بين ماشينا..............حالا اينا هم هي سوت و جيغ .................منو كه ديدن بدتر كردن..............هوووووووووووو ................يكي ديگه هم هست ...........يكي ديگه هم هست ...............منو مي گفتن............

بعدشم با دختره پيچيديم تو كوچه و گازشو گرفتيم و در رفتيم

اين يه نمونش بود

نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1391| ساعت 15:31| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(2)


خيلي وقتا من و خواهرم با هم مي رفتيم با هند كانادا  مصر و دبي واينجور جاها انگليسي مي چتيديم

اونا هم اكثرا از ما عكس مي خواستن

ما هم هميشه بستگي به سني كه به طرف مي گفتيم براشون عكس مي فرستاديم

بيشتر عكس الناز شاكردوست رو مي فرستاديم

اونا هم مي گفتن واي چقدر شما خوشگلين

 مثل فرشته مي مونين

من از شما خوشم اومده

شما توي ايران مدليد؟

ما هم اين طرف غش مي كرديم از خنده

يكبار حواسمون نبود پايين چندتا از عكسا ادرس يه سايت نوشته بود

طرف مچمون رو گرفت

ما هم سريع جيم شديم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391| ساعت 15:46| توسط nedaieshabnam| ارسال نظر(10)


آخرين مطالب
» رگبارسكوت
» مطالب توووپ
» بابا لنگ دراز عزیزم
» مادر
» استاد و دانشجو!!!
» ما انسانها!!
» دنيا
» عاشقانه ها بادوست
» عرفه.... روز دعا و نيايش
» بارون

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید