جاده
شعر بلندي است
وقتي من با قدم هاي تو قدم مي زنم
اما
جاده همين جاده لاغر
ادم را كوچك مي كند
كوچك را نقطه
نقطه را هيچ
باور نمي كني؟
برو!
باز شايد سفري در پيش است
وتمامي غزل هاي جهان
كارواني شده اند
ساربانش غم و صبر

وقتي خدا با من است
از تحمل گناهان و رنج باكي ندارم!
وقتي خداوند با من است
از تحمل ناملايمات باكي ندارم
واي بر ما كه خدا را فراموش مي كنيم
و ارامش دنيا را از خود دريغ مي كنيم!

گوشه اي از خطبه 16 نهج البلاغه
جز پروردگار خود ديگري را ستايش نكنيد و جز خويشتن خويش ديگري را سرزنش ننمائيد.
گوشه اي از خطبه 23 نهج البلاغه
عمل نيك انجام دهيد بدون انكه به ريا و خودنمايي مبتلا شويد زيرا هركس كاري براي غير خدا انجام دهد خدا او را به همان غير واگذارد.
ما انسانها اینطور آفریده شده ایم که اگر بدانیم میلیونها سال در جهان باقی خواهیم ماند
ولی قرین اندوه و بدبختی خواهیم بود راضی می شویم و حتی خوشحال می گردیم
لیکن اگر بفهمیم که از بین می رویم و در عوض هیچ شکنجه و رنج نخواهیم کشید اندوهگین و مایوس می شویم !!!
موریس مترلینگ....

مي نشينم پاي ديوار سكوت
تا شوم مدفون در اوار سكوت
مي خراشد پاي احساس مرا
نيش زهرالود خار سكوت

دل منتظر و چشم به راه است بيا
روز من و دل هر دو سياه است بيا
ديدار شكستگان و وصل ياران
در مذهب تو گرچه گناه است بيا

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

خداوند در جهاني كه در ان به سر برده و در همه جا و در درون توست......

اي نسيم سحر ارامگه يار كجاست؟
منزل ان مه عاشق كش عيار كجاست؟

وقتي نسيم صبحگاهان - مست -
گل هاي باغ گيسوانت را
افشاند و
پرپر كرد و
پرپر كرد و
پرپر كرد
بر روي پيشاني.
من نيز در ائينه چشم تو مي ديدم
پرواز روحم را
در افاق پريشاني . . .

داره بارون میاد. هوا، هوای بهاره گرچه هنوز زمستونه.
گاهی با خودم فکر می کنم چرا توی زمستون گاهی که بارون می باره اینقدر حس بهار بودن به آدم دست می ده.
فکر کنم فقط به دل آدم ربط داشته باشه امروز علی رغم دل گرفته آسمون احساس خوبی دارم
حس می کنم باید زندگیمو مرور کنم، خواستن ها و نخواستن هامو، آرزوها و اهدافمو و همه اونچه که برام مهم بوده اما امروز فراموش شده.
اما واقعیت اینه که حس می کنم وقتی خیلی در دسترس باشی فراموش میشی به قول بزرگی که می گه: بارون نباش که دائم خودتو به شیشه بزنی و کسی نبیندت برف باش تا آرزو کنن بباری!
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز


اي همه مردم در اين جهان به چه كاريد؟
عمر گرانمايه را چگونه گزاريد؟
هرچه به عالم بود اگر به كف اريد
هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد.
واي شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد!

دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی…به مخزدن سواستفاده کردن از اعتماد آدمها!
به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود

| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |





ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید