nedaieshabnam

پست ثابت

 

سلام به همه ي دوستان عزيز

تصميم گرفتم كه يه تكوني به وبلاگم بدم تا از اين يكنواختي دربياد

از اين به بعد خاطره  واستون ميذارم با عنوان هاي: خاطرات من و خاطرات من در چت روم

راستي بهتون بگم كه چت كردن رو ترك كردم چيز مزخرفيه

اينا رو ميگم تا عبرت بگيريد و بفهميد كه جاي خوبي نيست نريد

 

نوشته شده در یک شنبه 22 مرداد 1393برچسب:,| ساعت 17:3| توسط neda|

این روزا خیلی خستم

خیلی

....

دلم واسه ندای واقعی تنگ شده

دیگه هیچی و هیچ کس نمی تونه ارومم کنه

نوشته شده در چهار شنبه 23 مرداد 1392برچسب:,| ساعت 4:38| توسط neda|

هرگز چشمانت را از آسمان خدا برندار

                                  آنجايي كه خدا زندگي مي كند

آنقدر به آسمان چشم بدوز تا خدا را ببيني

                                 سرت را بالا بگير شك نكن

خدا خودش را از تو پنهان نمي كند

                                  او ديدني ترين است....


 

....................................................................................................................................................

پي نوشت: آخيش امتحانا تموم شد!!!    

به به يه نفس عميق...!

خدا رو شكر

نوشته شده در سه شنبه 13 خرداد 1392برچسب:,| ساعت 23:57| توسط neda|

چه عجب من وبلاگمو ديدم 

همين امروز هم نمي خواستم بيام ولي ديدم نزديك عيده و نيام تبريك بگم خوب نيست

سه روز ديگه عيده هوووووووووووووووورااااا

دلم مي خواست يه مسافرت درست و حسابي برم 

فارغ از درس و مدرسه 

و با يه عالمه آرامش

شبا راحت سرمو روي بالشت بذارم

ولي مشاور عزيزم اين تعطيلات رو جوري برنامه ريزي كردن كه........

نگم بهتره گريه تون مي گيره

در اين حد بدونين كه فقط روز اول عيد و سيزده به در رو واسم خالي گذاشته 

بگذريم

راستي پيشاپيش عيدتون مبارك

موقع سال تحويل دعا واسه من يادتون نره   

راستي تصميم دارم وبمو پاك كنم  نميدونم شايد پست آخرم باشه

 

نوشته شده در یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:,| ساعت 11:4| توسط neda|

سلام دوستاي گلم

بابت اينكه دير به دير آپ مي كنم معذرت

اين روزا خيليييييييييييييييييييييييييي درس دارم خيلي

تازه امروز هم كه اومدم آپ كردم با روزاي ديگه فرق داره

چون امروز رو به خاطر آلودگي هوا تعطيل كردن هوراااااااااا

فكر مي كردم فقط تهران از اين اتفاقا مي افته

ديشب نشسته بودم و داشتم خيلي متفكرانه سوالات رياضي رو حل مي كردم كه دوستم زنگ زد و گفت فردا تعطيليم

فكم افتاد

توي شوك بودم

يه جيييييييييييغ زدم

يعني تو عمرم اينقد ذوق نكرده بودم

خب بريم سر اصل مطلب

ياد يكي ديگه از خاطره هاي جالبم توي چت روم افتادم

با يه اقايي  صحبت مي كردم كه ايشون چهل سالشون بود و توي شركت گاز در يكي از شهراي جنوب كه اسمش يادم نمياد كار مي كردن.........سر صحبت باز شد و بهشون گفتم اين موقع شب (فكر كنم ساعتاي يك و نيم بود) خانمتون دعوا نمي كنه كه ميايد اينجا؟

_همسر من موقع زايمان با بچم هردو فوت شدن

_واقعا براتون متاسفم چرا بعد از اين همه مدت دوباره ازدواج نكرديد؟

_چون خانمم ناراحت ميشه

 قيافه ي من=

_بعد اونوقت خانمتون ناراحت نميشه مياين با يه دختر چت مي كنيد؟

_نه چون تو جاي دختر مني

و بعدش هم منو نصيحت كردن گفتن كه دخترم اصلا به پسرا اعتمادنكن اونا خيلي مارمولكن و خيلي حرفاي ديگه

از اون موقع به بعد فهميدم عشق يعني چي......يعني هنوز حتي بعد از مرگ همسرش حاضر نشده بود ازدواج كنه.... واي چقد خانومشو از ته قلب دوس داشته.......هنوز همسرشو كنار خودش حس مي كرده كه نمي خواسته ناراحتش كنه.......خوش به حال خانومش.....از اين مردا خيلي كم پيدا ميشه.....اين روزا مردا هنوز همسرشون زندست ميرن خيانت مي كنن(حالا اقايون نياين تو كامنت ها بگين كه همه مثل هم نيستن و با هم فرق مي كنن نه خير همه مردا مثل همن  همشووووون اگه چشمشون به يه خانم خوشگل تر از خانم خودشون بيفته حتي اگه كار خاصي هم نكنن توي چشماشون يه برق خاصي مي افته قبول كنيد ديگه توي ذاتتونه)

 حالا نكشيد منو ....... يه نفر از هزار نفرتون ممكنه پيدا بشه كه اينجوري نباشه

 

 

 

 

نوشته شده در چهار شنبه 15 آذر 1391برچسب:,| ساعت 11:15| توسط neda|

عشق رسوايي محض است كه حاشا نشود

عاشقي با اگر و شايد و اما نشود

 

شرط اول قدم آن است كه مجنون باشيم

هر كسي دربه در خانه ي ليلا نشود

 

دير اگر راه بيفتيم ، به يوسف نرسيم

سر ِ بازار كه او منتظر ما نشود

 

لذت عشق به اين حسِّ بلاتكليفي ست

لطف تو شاملم آيا بشود؟ يا نشود؟

 

من فقط روبه روي گنبد تو خم شده ام

كمرم غير در ِ خانه ي تو تا نشود

 

هرقدر باشد اگر دور ِ ضريح تو شلوغ

من نديدم كه بيايد كسي و جا نشود

 

بين زوّار كه باشم كرمت بيشتر است

قطره هيچ است اگر وصل به دريا نشود

 

امن تر از حرمت نيست ، همان بهتر كه

كودكِ گمشده در صحن تو پيدا نشود

 

بهتر از اين؟! كه كسي لحظه ي پابوسيِ تو

نفس آخر خود را بكِشد پا نشود

 

دردهايم به تو نزديك ترم كرده طبيب

حرفم اين است كه يك وقت مداوا نشود!


طوري افتاده گره بر دل بي تاب دخيل

كه به جز دست تو با دست كسي وا نشود


لحظه ي واشدن سفره ي حاجات شنيد

هركه از جانب تو پاسخي‌‌‍، الا نشود


اخرش بي برو برگرد مرا خواهي كشت

عاشقي با شايد و اگر و اما نشود

 

 

 

نوشته شده در یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:,| ساعت 23:17| توسط neda|

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد

 

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود

 

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند

و شش جفت دست داشته باشد

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها

 

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد

 

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید

خداوند فرمود : نمی شود

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد

 

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد  

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده ایدخداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش

فرشته متاثر شد.

شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند

 

همواره بچه ها را به دندان می کشند

سختی ها را بهتر تحمل می کنند

بار زندگی را به دوش می کشند

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند

وقتی خوشحالند گریه می کنند

و وقتی عصبانی اند می خندند

برای آنچه باور دارند می جنگند

 

در مقابل بی عدالتی می ایستند

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند

بدون قید و شرط دوست می دارند

 

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید

 

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

 

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 

نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,| ساعت 22:18| توسط neda|

عيد غدير، عيد الله الاکبر و عيد آل محمد و ارزشمندترين و والاترين عيد اسلامي ‏است. هيچ روزي در طول سال، فرخنده‏تر و مبارک‏تر از اين روز مقدس نزد شيعيان اهل‏بيت نيست. امام صادق سلام الله‏ عليه مي‏فرمايد:

«ان يوم غدير خم بين الفطر و الاضحي و الجمعه کالقمر بين الکواکب...» روز عيدغدير خم در ميان سه عيد فطر و قربان و جمعه، مانند درخشندگي ماه در ميان‏ ستارگان است. چه تعبير ظريفي امام دارد که عيد غدير را تشبيه به ماه کرده است وديگر اعياد را به ستاره; زيرا در اين روز بزرگ بود که خداوند اعلام کرد: امروزدين را بر شما تکميل کردم و نعمتم را بر شما به اتمام رساندم «اليوم اکملت‏لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا». نعمت‏ بزرگ اسلام که ازهر نعمتي ارزنده‏تر و گران‏بهاتر است، کامل نمي‏شود و محقق نمي‏گردد جز با ولايت علي‏ عليه السلام «و مانودي بشي‏ء مثل ما نودي بالولايه‏». محب الدين طبري از علماي بزرگ اهل سنت نقل مي‏کند که رسول خدا(ص) فرمود: «اذاجمع الله الاولين و الاخرين يوم القيامه و نصب الصراط علي جسر جهنم، لم‏يجزها احدالا من کانت له براءه بولايه علي بن ابي طالب‏».  در روز قيامت که خداوند تمام مردم را جمع مي‏کند و صراط بر پل دوزخ زده مي‏شود،هيچ کس از آن نمي‏گذرد جز کسي که با ولايت علي ابن ابي‏طالب، گذرنامه بي‏زاري وبرائت از جهنم را داشته باشد.

...................................................................................................................................................

پي نوشت: امام زمان جون عيدتون مبارك انشاالله سال ديگه اين عيد رو در كنارشما جشن مي گيريم                    دوستاي گلم عيدشما هم مبارك.

نوشته شده در شنبه 13 آبان 1391برچسب:,| ساعت 11:32| توسط neda|

 

روز عرفه روزی است بسیار ارجمند و ویژه دعا و نیایش. در روایات بسیار سفارش شده که انسان در روز عرفه در کربلا و در کنار قبر امام حسین علیه السلام باشد. امام صادق علیه السلام می‎فرماید: "در روز عرفه خداوند نخست بر زائران مزار حسین علیه السلام جلوه می‎کند، نیازهایشان را برمی‎آورد، گناهانشان را می‎بخشاید و ... و سپس بر گردآمدگان عرفات جلوه می‎نماید."

می‎گویند در حج واجب چون حتما" امام زمان در حج حضور دارند خیلی از حجاج اگر چشم بصیرت داشته باشند حضرت را می‎بینند.

ولی آقا ما که لیاقت نداریم به سفر حج مشرف بشیم

 

مولا ما که لیاقت نداریم در حرم امامان حضرت حسین علیه السلام باشیم، در کنار ضریح شش گوشه ارباب، در کنار گودال قتلگاه باشیم و دعای عرفات بخوانیم.

ولی از همین راه دور تو را صدا می‎زنم، می‎دانم که می‎شنوی، می‎دانم که مرا می‎بینی، می‎دانم وقتی گناه می‎کنم از من رو برمی‎گردونی تا مرا نبینی ...

ولی من یک دلخوشی دارم، من شیعه هستم و شما اهل کرامت اگر اسمی از مولا علی ببرم حتما" برمی‎گردید و منو نگاه می‎کنید ... .

می‎خواهم در ابری‎ترین لحظه‎ها فریاد بزنم و از باران عرفه سیراب شوم.

........................................................................................................

پي نوشت: دوستاي گلم تو اين روزاي قشنگ كه درهاي رحمت الهي به روي هممون بازه دعا براي فرج اقا امام زمان (عج) يادتون نره.....دوستاي گلم آقامون خيلي وقته كه توي غيبت به سر مي برن......پس كي مي خوان بيان ....ماها بايد براشون دعا كنيم تا زودتر بيان.....انشاالله....راستي منو از دعاي خودتون بي بهره نذاريد كه سخت محتاج و روسياهم......

التماس دعا

نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,| ساعت 15:3| توسط neda|

the one who builds a palace inside the heart

is lover

but the one who gives the heart as a palace

is friend

نوشته شده در جمعه 28 مهر 1391برچسب:,| ساعت 15:25| توسط neda|

امشب شب عروسی ماه و خورشید است. آسمان، جلوی قدم‏هایشان دامن می‏ گسترد.
نسیم، دیوارهای کوچه را غرق بوسه می‏کند؛ و ندای زیبای تکبیر، موسیقی شادترین عروسی هستی می شود.
چه مبارک شبی است امشب…
عیدتون مبارک

نوشته شده در چهار شنبه 26 مهر 1391برچسب:,| ساعت 21:45| توسط neda|

ام الفضل دختر مامون بود.مامون بعد از شهادت امام رضا (ع) امام جواد (ع) را از مدینه به بغداد طلبید و امام جواد (ع) را ناگزیر کرد که با دخترش ام الفضل ازدواج کند و این ازدواج سر گرفت.امام جواد (ع) پس از مدتی با همسرش به مدینه بازگشت و سالها از زندگی مشترک ایشان گذشت.امام جواد (ع) از ام الفضل داراری فرزندی نشد و عقیم بودن ام الفضل مسلم شد.امام جواد (ع) با بانویی به نام سمانه ازدواج کرد و در سال 213.ق امام هادی (ع) را برای امام جواد (ع) به دنیا آورد.این امر انگیزه ای شد تا ام الفضل کینه امام جواد (ع) را به دل گیرد و با آن حضرت بدرفتاری کند.چون که معتصم به قدرت رسید،با همدستی برادرزاده اش جعفر (پسر مامون) توطئه قتل امام جواد (ع) را طرح کردند و اجرای آن را به ام الفضل سپردند.دستهای مرموز این مثلث پلید و شوم به کار افتاد تا گل وجود امام جواد (ع) را در بهار زندگی پرپر نمایند .
معتصم در سال 220.ق امام جواد (ع) را مجبور به عزیمت به بغداد کرد.امام با همسرش ناگریز از مدینه به بغداد کوچ کرد (1) هنگامی که امام جواد (ع) به بغداد آمد معتصم و جعفر پیوسته در فکر کشتن امام جواد (ع) بودند.جعفر،خواهرش ام الفضل را برای اجرای توطئه خود برگزید.
معتصم و جعفر خوشه انگور رازقی را زهرآگین کردند و محرمانه به ام الفضل دادند.
او انگور را نزد امام جواد (ع) نهاد و آن حضرت انگور رازقی را دوست می داشت،از آن خورد ساعتی نگذشت که امام احساس کرد مسموم شده است.

ام الفضل که همان دم پشیمان شده بود گریست.امام جواد (ع) فرمود :این گریه چیست؟ سوگند به خدا به فقری گرفتار شوی که قابل جبران نیست و به بلایی دچار شوی که پنهان نمی ماند.نفرین امام موثر واقع شد و پس از مدتی زخمی در مخفی ترین اعضای ام الفضل پیدا شد و او همه دراریی اش را صرف درمان خود کرد،ولی سودی نبخشید و سرانجام در نهایت فقر و بدبختی به هلاکت رسید.برادرش جعفر تیز به حال مستی به چاهی افتاد و مرد.(2)
ای روزگار اف بر تو!که با مهمان جوان و بی گناهی چنین رفتار کردی و جهان تشیع را به سوگ امام جواد (ع) نشاندی.

 

نوشته شده در دو شنبه 24 مهر 1391برچسب:,| ساعت 21:6| توسط neda|

سلام به همگي

ميگم چه روزاي قشنگيه روزاي مدرسه صبح زود بايد بيدار شي يه كيف سنگين بزاري رو دوشت و بدو بدو بري مدرسه بعد جلوي در بگيرنت بگن دير اومدي اسمت چيه؟ بعد تو هم يه فاميل الكي از خودت دربياري و بگي اخ كه چه كيفي ميدهبعد بيان ناخوناتو نگاه كنن بري تو دستشويي قايم شي كه يه وقت نبينن و از نمرت كم نشه حالا شانس ما دخترا بعضي وقتا ميان صورتامونو نگاه مي كنن يه وقت اصلاح نكرده باشيميه سري همين اتفاق افتاد بچه ها به هم سيبيل قرض ميدادن

ماها تو مدرسه خيلي شريم مخصوصا من ولي نه سركلاس.....اينقد با بچه ها ميگيم و مي خنديم كه دل درد مي گيريم....اينا هم كه فقط منتظرن من يه كاري بكنم يا يه چيزي بگم بزنن زير خنده.....زنگ تفريح كه تموم ميشه ميگيم هركي اخر بياد كلاس خره (ببخشيدا بالاخره اين خرهم يه نوع حيوونه ولي اسمش بد در رفته) ديگه همه جوري به سمت كلاس مي دون كه فك همه مي افته ....ماميريم داخل كلاس بعد هركي كه وارد شد خرشدن رو بهش تبريك ميگيم....بعد بچه ها جلوي در كلاس جمع ميشن نميان تو كه يه وقت خر نشن و همديگه رو هل ميدن تو كلاس......خنده بازاريه برا خودش.....بعد كه همه اومدن سركلاس بهشون گفتم بچه ها واقعا خاك بر سرتون.....اينقد خنگيد كه فكر مي كنيد اگه من  بگم شماها واقعني خر ميشين اي خدااااا شفاي عاجل عنايت بفرما

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت: خدا جون بخاطر همه چيز ازت ممنونم.....خداجونم خيلي دوست دارم.....درسته كه مشكلم حل نشده ولي صبر و تحملشو بهم دادي.....خداي مهربونم خيلي اروم سرمو رو پاهات گذاشتم و گريه كردم و نوازشم كردي.....الان حالم خيلي بهتره.....ميدونم اگه مشكلم حل نشه حتما حكمتيه پس اعتراضي ندارم......خدايا صد هزار مرتبه شكرت

نوشته شده در یک شنبه 9 مهر 1391برچسب:,| ساعت 1:37| توسط neda|

ميگم عجب دنياييه ها......

داشتم به بچگي هاي نگين فكر مي كردم......اولا كه به دنيا اومده بود هميشه سر اون با مامان بابام دعوا داشتم......مي گفتن تو به اين بچه حسودي مي كني......حتي بهم مي گفتن قاتل و به نگين مي گفتن مقتول....

اوه اوه اين از همه خيط تره .....يه شب با مامانم بحثم شد و بعد اخر شب رفتم واسه نگين يه شيشه شير درست كردم ......اوردم گذاشتم بالا سرش......بعد اول مامانم ازش خورد ببينه يه وقت چيزي توش نريخته باشم......يعني تا اين حد فكر مي كردن من مي خوام نگين رو بكشم......خدايا برم به كي بگم.....اما الان كه بزرگ شده و خودش زبون داره به همه ميگه كه چقدر منو دوس داره......تا جاييكه اگه چند دقيقه پيشش نباشم خيلي بي تابي مي كنه.......به خاطر همين بابام زياد نمي ذاره جايي برم كه يه وقت نگين اذيت نشه بدون من.....اينقدر دوسش دارم و دوسم داره كه خدا ميدونه.....ولي مكافات دارم باهاش......شانس من شبا كه مي خواد بره دستشويي مامانمو بيدار نمي كنه......منو بيدار مي كنه.....كلا نوكر دربستشم....ولي هنوزم بابام ميگه اين بچه تو رو خيلي دوس داره ولي تو اونو دوس نداري......دلم مي خواد موهامو بكنم

يه چيز جالب ....پشه ها خيلي نگين رو نيش مي زنن.....بعد نگين قبلا اسم چندتا از كرم هامو پرسيده بود مثلا بهش گفته بودم اين كرم نرم كننده ست اين يكي پاك كننده ست و اين جور چيزا....بعد پشه نيشش زده بود اومده ميگه خواهرجون كرم پشه كننده نداريم؟

نوشته شده در دو شنبه 20 شهريور 1391برچسب:,| ساعت 1:11| توسط neda|

دلهاي بزرگ خدا را مي طلبند

و دلهاي كوچك ديگران را...!

مرجان سرخ

+سلام دوستاي گلم من برگشتم دلم براتون تنگ شده بود.....

+بعدا نوشت:چاكرتيم داش مهرداد...واسه لوگوي قشنگي كه برام درست كردي خيلي ممنون...خيلي خوشگله

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391برچسب:,| ساعت 16:1| توسط neda|

بنده كه نباشي متكبر مي شوي

حتي در سجده هاي طولاني..........

 

مرجان سرخ

+ سلام به همه ي دوستاي خوبم

اومدم بگم يه هفته نيستم.......مي خوايم بريم مسافرت......واسه همتون دعا مي كنم.....اي واااااي اشتباه شد ......اين جمله رو نبايد مي گفتم چون مسافرتش سياحتيه......از بس دوستان از اين جمله استفاده كردن از دهن منم در رفت....

اينو گفتم يه وقت نگيد اين بي معرفت چرا بهمون سر نزد

وقتي برگشتم چاكر همتون هم هستم

ولي نميدونم يه هفته بدون نت چكار كنم.....يه سري دو روز نت نداشتم كلي گريه كردم......اينم عقله من دارم........حالا مي فهمم چرا بعضي از معتادا چرا نمي تونن ترك كنن

خداحافظ همتون 

نوشته شده در شنبه 11 شهريور 1391برچسب:,| ساعت 1:23| توسط neda|

 

سلووووووووم دوست جوووووني ها......خوفين؟....(به تقليد از بعضي از وبلاگها)

بي خيال عادت ندارم اينجوري حرف بزنم........

مي خوام يكي از مزيت هاي خواهر كوچيك داشتن رو براتون توضيح بدم.........من هميشه پول خوردامو با پولهاي نگين عوض مي كنم........البته خيلي هم ضرر مي كنم.........

ميگم نگين پولاتو بيار با هم عوض كنيم .... مي خوام بهت پول سكه بدم......ميگه چشم خواهر جون......مثلا يه دوهزاري ازش مي گيرم .......دو تا صد تومني.....دوتا پنجاه تومني و يكي دو تا هم سكه ميدم........ديدين گفتم ضرر مي كنم ....يه دونه مي گيرم .......چهار پنج تا ميدم........

يه روز همين كارو كردم و بعدشم اومدم با  خوشحالي  به نجمه ميگم

_نجمه من پونصد تومن به نگين دادم هزار تومن ازش گرفتم

_اونم گفت:اين كه چيزي نيست من يه بار پنجاه تومن بهش دادم دو هزار تومن ازش گرفتم

ديگه فهميدم از من زرنگ تر هم هست

شانس كه ندارم چند ساعت پيش اومدم ميگم نگين پولاتو بيار......آورده مي بينم كلي پول خورده ....فكر مي كني  صندوق صدقه خالي كرده.......دلم به حالش سوخت يكم از پولامو هم بهش دادم.......رفت به بابام گفت .......بابام چون بيرون بود نديد چي شده........بهش گفته بود برو پولتو پس بگير ندا سرتو كلاه گذاشته.........اومد تو اتاق كلي دعوا كرد ميگه زود باش پولمو پس بده  بابا ميگه تو سر منو كلاه ميذاري......بابا به خدا من بر نداشتم .....از جيبم گذاشتم ولي برنداشتم.......ديگه مكافاتي بود.......

اينم شانسه ما داريم .......

نوشته شده در پنج شنبه 9 شهريور 1391برچسب:,| ساعت 21:25| توسط neda|

سلام دوستاي خيلييييييييييي گلم

واي پدرم دراومد .......داشتم ديوونه مي شدم......نه ميشد آپ كني....نه مي شد نظر بدي....ولي خدا رو شكر الان درست شده.....شرمنده كه نتونستم بهتون سر بزدم ......تا يكي دو روز اينده جبران مي كنم

........

يكي از روزاي اخر سال كه معلم نداشتيم با بچه ها توي حياط مدرسه ولو بوديم........جاي شما خالي به كلمون زد كه بريم توت بخوريم.......ريختيم روي درخت و پايينش رو لخت كرديم.......ولي دستمون به بالاهاش نرسيد

مهديه كفش زهرا رو از پاش در اورد ........پرت ميكرد بالا و توتا مي ريخت پايين.........كه يه دفعه كفشش همون بالا گير كرد .....بدجوري هم گير كرد.......

در حدي كه سي نفر بچه هاي كلاسمون زير درخت جمع شدن تا كمك كنن بيارنش پايين ..........ولي نشد

توپ پرت كرديم...........جارو پرت كرديم...........جامدادي خود زهرا رو پرت كرديم..........كه اونم الحمدلله افتاد تو كوچه.........دفتر پرت كرديم............ديديم نميشه.........

قد بلندا رو اورديم.....اونا هم همه ي اشيا بالا رو پرت كردن.........نشد.........صندلي اورديم گذاشتيم زير پاي قد بلندا.........نشد........حتي يه جاروي بلند(از اينايي كه مال ماموراي شهر داريه).........اورديم داديم دست اين قدبلندا ...........تازه اونم  روي صندلي واستاده بودن........ولي بازم نشد............هم درخت خيلي بلند بود ......هم بدجوري بين شاخه ها گير كرده بود...........بالاخره يه دوساعتي الاف بوديم...........ديگه زهرا گريش گرفت............ديدم نه ديگه بايد دست به كار شم..........

زير درخت وسايل ورزشي بود ...........آستينا رو دادم بالاو رفتم بالاي يكي از وسايل ورزشي ها واستادم ...........ولي چون نه حفاظي داشت.......نه جايي كه دستمو بهش بگيرم.......فقط يه ميله  زير پام بود........ به سي نفرشون گفتم  بياين دور من جمع شيد كه نيفتم .......پاهامو محكم بگيريد.........همه گفتن خيالت راحت ......هواتو داريم.......اين جارو بلنده رو هم دادن دست من .....دور تا دورم واستاده بودن و جيغ ميزدن........تو مي توني و ...

منم جييييييييييغ ميزدم ......ارتفاع زياد بود اخه

_تو رو خدا منو محكم بگيرين نيفتم.............نمي خوام جوون مرگ شم..........وايييييييييييي ميگم منو محكم بگيرين.........

من هنوز اول جوووونيمه...........من هنوز شوهر نكردم..........نمي خوام شوهر نكرده از دنيا برم.......اينا هم پوكيده بودن از خنده (برادراي اراذل خوشحال نشن  من توي مدرسه بمب خنده ام  اينا رو گفتم دوستان بخندند)

خلاصه با زحمت بسيار.....يعني پدرم دراومد....تونستم كفش رو بندازم پايين.......همينطور كه كفش افتاد پايين .......همه منو ول كردن ورفتن عقب و شروع كردن به دست زدن و هورا كشيدن ..............حالا منم اون بالا نزديكه كه جوون مرگ شم

_دوستاي بي معرفت كجا رفتين....خاااااااااااااك بر سرتون منو ول نكنين.......

خلاصه حسابي جييييييييييييييييغ كشيدم و تا دلتون بخواد با بچه ها خنديديم ........همه گفتن اي ول ندا.......

ما اينيم ديگه

نوشته شده در دو شنبه 6 شهريور 1391برچسب:,| ساعت 16:42| توسط neda|

توي دوره راهنمايي  بودم كه مي خواستيم بريم كوهنوردي .......از مدرسه هاي ديگه هم بودن.........گوشي هم كه توي اردو ها ممنوعه.......

ولي من اين چيزا حاليم نيست ......خوشم مياد كاراي خطرناك بكنم ........بعد از يه راه رفتن خيلي طولاني برگشتيم اردوگاه ........گفتم بچه ها بريم يه جايي بشينيم كسي ما رو نبينه ........من گوشي اوردم .......رفتيم توي يكي از كمپاي اخري نشستيم........يه ديوونه رو هم گذاشتيم دم در كشيك بده  اگه كسي اومد خبرمون كنه.........

همه دور من جمع شده بودن داشتيم با هم كليپ مي ديديم..........يهو دختره يه جييييغ زد........سرمونو اورديم بالا ........ديديم به به   يه معلم بالا سرمون واستاده ......... دختره دير جيغ زد كار از كار گذشته بود

 

همه باهم كپ كرديم و مثل اينايي كه روح ديدن خيره نگاش كرديم 

 

 

شصتش خبر دار شد كه يه خبريه.......

_ دارين چكار مي كنين؟؟؟

يكي از بچه ها كه هول شده بود گفت : داريم داستان مي خونيم .........حالا منم مي خواستم بخندم نمي شد......

_ شما از كدوم مدرسه اين؟

_همون ديوونه جواب داد : مدرسه فلاني

_ اين كه اسم مدرسه ماست.

اوه اوه چه خيط شد......معلمه گفت حالا معلوم ميشه .......

بعد كه رفت ماهم با سرعت خيلي زيادي جيم شديم ولي مرديم از خنده

نوشته شده در چهار شنبه 1 شهريور 1391برچسب:,| ساعت 2:38| توسط neda|

خدا عاشق که میشه؛ همه چراغ هارو خاموش می کنه، جز چند تا شمع؛ و شروع می کنه به شعرسرایی و شعرخوانی؛ اون وقت اگه به آسمون نگاه کنی؛ غزل های خدا بهت چشمک می زنند؛ و شاه بیت غزل هاش هم که همیشه، ماهه ...

 

506141_4SXv5RrP.jpg

نوشته شده در دو شنبه 30 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 21:2| توسط neda|

وقتی وجود خدا "باورت" بشه ...

خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و "یاورت" میشه ...

 

نوشته شده در دو شنبه 30 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 19:43| توسط neda|

 

هرگاه صدای جدیدی سلام می کند؛  

تپش قلب می گیرم!  

من دیگر کشش خداحافظی ندارم؛  

مرا ببخش؛

که جواب سلامت را نمی دهم ...!

نوشته شده در دو شنبه 30 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 18:43| توسط neda|

يه روز در چت روم نشسته بودم

كه يه نفر اومدو سلام و......

اون: اهل كجايي؟

من: مشهد

_ چه جالب منم مشهدم  خونتون كجاست؟

_ راه اهن (من هميشه الكي مي گفتم راه اهن)

_ واويلا

_ چرا؟

_ چون خونه ي ما هم همونجاست.........

و كلي صحبت و گفتگو.........خيلي از خودش تعريف مي كرد.............خانواده ي ما خيلي مذهبي ان..........همشون چادري ان...........من پسر خوبي ام مثل بقيه پسرا نيستم  ..............خيلي خوشحالم كه مي بينم تو هم چادري هستي................و ازت خواهش مي كنم باهام دوست شو........خواهش مي كنم شمارتو بده..........فقط بيا باهم بريم بيرون يه دوري بزنيم

و جواب من فقط نه بود ........فكر كنم سه شب تا ساعتاي سه روي مخ من راه رفت

شب سوم داشتم با اين و يه نفر ديگه همزمان مي چتيدم (اسمش حسين بود خيلي مرد خوبي بود زنم داشت و بيشتر وقتا منو نصيحت مي كرد منم كه دختر خوب به همه ي حرفاش گوش مي كردم و مي گفتم اره من اصلا به پسرا اعتماد ندارم و ...)

بعععععله داشتم مي گفتم كه داشتم با دوتاييشون مي چتيدم كه يكي از جمله هايي كه واسه اون پسره داشتم مي نوشتم اشتباهي رفت واسه حسين اقا.........

_ داري با كي مي چتي؟

_ با يكي از اراذل و اوباش كه داره رو مخم راه ميره شماره مي خواد

_ بيا شماره منو بده

_ مشكلي براتون پيش نياد؟

_ نه مشكلي نيست فقط اشكشو درميارم

هيچي ديگه يكي دو روز با حسين اقا حال مي كرد 

من ديگه جرات نداشتم با  اسم خودم برم چت روم چون مي ترسيدم سوتي بدم ............با اسم شاپرك رفتم .........اتفاقا اومد باهام حرف زد.......... مي خواستم بهش ثابت كنم اينم يه پسريه مثل پسراي ديگه  و همش مي گفت يه فرصت بده تا خودمو ثابت كنم...............بهش گفتم من مشهدم و دوباره كلي ذوق كرد و بعد از يك كمي حرف زدن پيشنهاد دوستي داد............چند تا حرف بارش كردم................گفتم كه من كيم..............بدبخت كپ كرد.............كلي معذرت خواهي و........

بهش گفتم قشنگ خودتو ثابت كردي فكر كردي من به شماها اعتماد مي كنم و شمارمو ميدم ....كور خوندي.......اون شماره  هم شماره يه پسره............كلي عصباني شد چون واسه طرف شارژ فرستاده بود..........بي شعور خيلي بهم حرفاي بدي زد........حالا چت رومش هم جوري بود كه نمي شد ايگنورش كرد.........ديوونه باز اخرش معذرت خواهي كرد و گفت حلالم كن تو اولين نفري هستي كه اينقدر فحشش دادم.......خيلي عصبانيم كردي.........اگه ميشه شماره خودتو بهم بده

_خيلي پر روووووووووووووويي

_ تو هم خيلي هفت خطي ............. دروغ ميگي كه دوست پسر نداري.........بهت مي خوره صدتا دوست پسر داشته باشي

هيچي ديگه رفت و ديگه از اونطرفا نيومد

من كه خيلي كيف كردم اينجوري ضايعش كردم

نتيجه اخلاقي: دختر خانوما به هيچ پسري اعتماد نكنيد

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 22:11| توسط neda|

يه روز من و خواهرم و پسرعموم (كه توي قسمت هاي قبل بهش اشاره شده) و عمه ام دور هم نشستيم و شاه دزد وزير بازي كرديم

اولين نفر من دزد شدم

اينا هم از اون نامردا.......... يه اهنگ خيلي مسخره گذاشتن و گفتن بايد چادر سرت كني و برقصي

منم كه از اون بچه مثبتا

_ نه نميشه .....يه جريمه ديگه بديد .....حداقل بگيد علي بره بيرون...... اونا هم كه نه الا و بلا بايد انجام بدي

هيچي ديگه..........................در حد يه قر كوچولو......

نفر دوم علي  دزد شد كه با يك اهنگ باله برامون رقصيد......

بعدش دوباره من دزد شدم گفتن بايد شلوار باباتو بپوشي و بري  همه اهالي خونه ببيننت ......خيلي خنده دار شده بودم

منم با سرعت زياد رفتم بيرون و برگشت

كلي بهم خنديدن

و دوباره علي دزد شد

اين دفعه عمه ام گفت : ندا دامن داري؟؟؟

من : بعععععله

دامن پاش كرد و روسري هم سرش..............من كه مرده بودم از خنده

يه رقصي هم كرد كه بيا و ببين.................

اخرين  نفر هم كه خواهرم دزد شد كه فقط رفت براي هممون بستني گرفت

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 18:43| توسط neda|

سلام به همه ي خواهر و برادراي ارذل و اوباش و بسيجي و...

داشتم فكر مي كردم كه چرا يه دختر خانوم نميتونه سوار دوچرخه بشه  و راحت تو خيابونا دوچرخه سواري كنه؟

به نظر شما چرا نميشه؟

البته شدن كه ميشه  ولي مكافات در پي داره......كه توضيح ميدم براتون

ما سه تا خواهريم كه هرسه مون دوچرخه داريم

 و با توجه به شرايط اخر شبا  ميريم دوچرخه سواري و غير از ما كل فاميل هم فيض مي برن

يه شب من و يكي از دختراي فاميل كه دو سه سالي از من بزرگتره زديم به خيابون و داشتيم كيف مي كرديم كه يه كاروان عروسي اومدن پشت ما

سووووووووووووت..............جييييييييييييغغ..............دست دست .................هوراااااااااااااا............... انگار تا حالا دختر نديده بودن

من سريع پيچيدم تو كوچه  .............پشت سرمو كه نگاه كردم اون بنده خدا متوجه نشده همينجور داره مستقيم ميره و بين ماشينا گير كرده..........

اوه اوه .............ديدم اوضاع خيلي خيته .............برم تا بنده خدا رو نخوردن...........سريع دور زدم و رفتم .............جوري پشتش كيپ كرده بودن كه نمي تونستم برم پيشش............هيچي ديگه دلو زدم به دريا و رفتم بين ماشينا..............حالا اينا هم هي سوت و جيغ .................منو كه ديدن بدتر كردن..............هوووووووووووو ................يكي ديگه هم هست ...........يكي ديگه هم هست ...............منو مي گفتن............

بعدشم با دختره پيچيديم تو كوچه و گازشو گرفتيم و در رفتيم

اين يه نمونش بود

نوشته شده در چهار شنبه 25 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 15:22| توسط neda|

خوابي كه با سرعت خيلي زيادي تعبير شد

دوستان واسه اين رمز گذاشتم تا فقط رمزشو به دوستان و افرادي كه لينك شدن بدم و ببينم مطالبم چقدر طرفدار داره

چيز خاصي نيست

يكي از عجايب خلقته 

يعني خودم

هركي رمز  خواست به من مراجعه كنه

 

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 18:9| توسط neda|


خيلي وقتا من و خواهرم با هم مي رفتيم با هند كانادا  مصر و دبي واينجور جاها انگليسي مي چتيديم

اونا هم اكثرا از ما عكس مي خواستن

ما هم هميشه بستگي به سني كه به طرف مي گفتيم براشون عكس مي فرستاديم

بيشتر عكس الناز شاكردوست رو مي فرستاديم

اونا هم مي گفتن واي چقدر شما خوشگلين

 مثل فرشته مي مونين

من از شما خوشم اومده

شما توي ايران مدليد؟

ما هم اين طرف غش مي كرديم از خنده

يكبار حواسمون نبود پايين چندتا از عكسا ادرس يه سايت نوشته بود

طرف مچمون رو گرفت

ما هم سريع جيم شديم

 

 

نوشته شده در دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 15:45| توسط neda|

خيلي سخته دوستان كه... 

به يه بچه درسخون بگن تجديدي

تابستون امسال با دوستان كلي كلاس برداشتيم كه به درد آيندمون بخوره و هر روز هفت صبح كلاس داشتم كه الان تموم شده

ماهم كيف به دست داشتيم از كلاس بر مي گشتيم كه چند تا پسر ما رو ديدن بهمون گفتن تجديدي و كلي خنديدن

و زدن تو ذوق ما 

حالا يه دوست ديوونه دارم ميگه تو اتوبوس يه پيرزنه بهم گفته اخ الهي بميرم دخترم چندتا درس افتادي؟ 

اين ديوونه هم گفته: چهارتا رو افتادم زبان رو هم تك ماده زدم 

همه ي دوستان با هم بهش گفتيم خاك بر سرت ديوونه چرا دروغ گفتي؟

ميگه خوشم مياد با ترحم بهم نگاه كنن

نوشته شده در دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 15:33| توسط neda|

غرض از گفتن: اينكه عجب دوره و زمونه اي شده ها !!!!

اول اينا رو بگم كه واسه چت كردن قوانيني داشتم از همون اول به طرف مي گفتم كه سن من كمه اهل حرفاي بد هم نيستم مي خواهيد بريد از همين اول تشريفتون رو ببريد

و بعضي ها مي رفتن و بعضي ها هم كه خورده شيشه داشتن قبول مي كردن و اكثرا در اخر شخصيت واقعي خودشون رو نشون ميدادن و تعداد خيلييييييييييي كمي از اونها ادم حسابي بودن

بعععله داشتم مي گفتم يه اقايي اومد كه چهل سال داشت و قوانين رو هم قبول كرد منم گفتم سنش زياده پس شايد ادم حسابي باشه

يكم حرف زد و گفت شركت اديت داره و استاد موسيقي هم هست واينكه چند سال پيش از زنم طلاق گرفتم و با اينكه بهش گفته بودم سنم كمه...... گفت افتخار اشنايي ميديد؟ و

شماره ي خط ثابتش

شماره ي ايرانسلش

شماره ي خونش رو هم بهم داد

منم كه داشت شاخام در مي اومد تشكر كردم و گفتم ممنون لازم ندارم كلي ضايع شد و رفت

 

 

نوشته شده در یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 18:59| توسط neda|

دستگيري در حرم


ماه رمضون پارسال بود كه بابام نبود و پسر عموم شب اومد خونه ي ما خوابيد(تقريبا همسن منه ولي هيكلش دو برابره). من و خواهرم هم تصميم داشتيم كه صبح با يكي دوتا از دوستاش بريم حرم پسرعموجان هم گفت منم ميام

 

صبح شد و ما عازم حرم شديم و منم هي دلهره داشتم تو حرم با قيافه اي كه پسرعموجان داره (موهاي سيخ _ گردنبند به گردنش _ عينك دودي و ...) حتما بهمون گير ميدن

 

اولش كه همه چي خوب بود رفتيم نشستيم زيارت نامه هم خونديم و گفتيم يه سر تا موزه ي حرم هم بريم

 

از قضا بسته بود و نيم ساعت ديگه باز ميشد ماهم رفتيم مقابل موزه توي سايه نشستيم تا باز شه

 

همينجوري داشتيم با بچه ها حرف ميزديم كه يه لحظه اونطرف تر رو نگاه كردم ديدم بععععععله چند تا خادم محترم ايستادن و با دست مارو نشون ميدن

 

منم كه نزديك بود سكته كنم......حالا بيا و ثابت كن كه اين اقا پسر عمومونه.......پسرعموجان هم خنده اي كرد و منم

 

يكي از خادما اومد و گفت اين اقا با شما نسبتي دارن؟

 

من: بله پسرعمومه ......خادم:مگه دختر عمو پسرعمو با هم محرمن كه باهم بيان حرم

 

پسرعموجان:مگه ما دست همو گرفتيم كه محرميم يا نامحرم؟

 

خادم:شما صحبت نكن و با من يكم حرف زد و يكي ديگه از خادمين محترم رو صدا كرد ايشون هم اومدن گوشي من و پسر عموجان رو گرفتن و گفتن باشين تا معلوم بشه و بيسيم زدن مسئول اصلي اين جور چيزا بياد منم كه قلبم داشت ميومد تو دهنم ولي به روي خودم نمي اوردم

 

چند دقيقه گذشت و ديديم يك نفر داره باسرعت مياد قيافش كه خيلي وحشتناك بود اومد چند تا سوال كرد و به پسر عموجان گفت زنگ بزن به زن عموت(مامان من)

 

مامي هم كه قربونش برم حواسش جمع بود و گفت خودم باهاشون فرستادم تا يه بزرگتري همراهشون باشه چون صبح زود مي خواستن برن

 

اين خادم عزيز هم بر خلاف قيافش مهربون بود و گفت بريد و ديگه به اون صحن برنگرديد ماهم رفتيم و خدا رو شكر كرديم

 

بعدش پسر عمو جان گفت خدا رحم كرد به بابات زنگ نزدم(بابايي رو اينجور چيزا خيلي حساسه) اگه زنگ ميزدم مي گفت بگيريدشون من دارم ميام

 

 

بعد هم كه واسه پدر جان تعريف كرديم ايشون هم گفتن خوب شد به من زنگ نزدين وگرنه .......

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:,| ساعت 17:13| توسط neda|


آخرين مطالب
» ...
» خداي من
» شايد آخرين نوشته
» خاطرات من 10
» لذت عشق به اين حس بلاتكليفي است
» زن
» عيد غدير والاترين عيد اسلامي
» عرفه.... روز دعا و نيايش
» friend
» سالگرد ازدواج امام علي (ع) و حضرات فاطمه (س)
» امام جواد(ع)
» روزهاي مدرسه
» خاطرات من 9
» من برگشتم
» خاطرات من 8
» خاطرات من 7
» خاطرات من 6
» خدا

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت